X
تبلیغات
زولا
آبی
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 24 آبان‌ماه سال 1382
بازی های غیر رسمی

بازم مهمونی دارن . توی حیاط خونه شون جمع شدن و با هم حرف میزنن . سرمو کمی از دیواره سنگی لبه بالکن بالا میکشم تا تو حیاطشونو نگاه کنم . ممکنه ببینن . ولی پایین نمیکشم . چند تا زن و مرد گوشه حیاط وایسادن و با هم حرف میزنن . از حالت موهای زن دست راستی خوشم میاد . یاد یه چیزی می افتم که حس خوبی برام داره . یه بچه کوچیکم داره که پشت سرش وایساده و با پنجه چنگ زده به دامنش . یه گوشه دیگه هم چند تا دختر و پسر وایسادن . درست پنج نفر . سه تا دختر و دو تا پسر . دخترا یه طوری میخندن که آدم یه حالی میشه . یکیشون دستشو گذاشته جلوی دهنش و کمرشو خم کرده طرف یکی از پسرا . به چیزی میخنده که نمیفهمم . یعنی نشنیدم . یه پسر جوون دیگه از توی توالت آخر حیاط میاد بیرون . هنوز داره با شلوارش ور میره که صدای خنده دختر و پسرا بلند میشه . همون دختره که کمرشو کج کرده بود طرف یکی از پسرا دستشو آروم حلقه میکنه دور کمر پسر دست راستیش . نفسم یه لحظه میره پایین و در نمیاد . حس میکنم که پسره یه تکون آرومی میخوره اما از سرجاش حرکتی نمیکنه . فقط کمی رو پاهاش جابه جا میشه . کم پیش میاد که همچین صحنه ای رو ببینم . البته یه بار تو یکی از مهمونیا یه دختر و پسر همدیگه رو بوسیدن . جلو چشم همه . تو حیاط . ولی انگار یه جورایی زیادی رسمی بود . چون برا هیچکی غیر عادی نبود . حتی چند نفر دست زدن . از این جور چیزای رسمی خوشم نمیاد . این طوری خیلی بهتره . دختره آروم دستشو از پشت کمر پسره برمیداره و میکشه روی موهاش . حس میکنم که یه دفعه گرسنم شده . سرمو میکشم پایین و از توی بالکن میرم توی اتاق خواب . همیشه مهمونیاشون شلوغ پلوغه . از اتاق خواب میگذرم و میرم توی هال . بعدم میرم توی آشپزخونه و در یخچالو باز میکنم . دفعه قبل یکی از دخترا منو دید . تا اومدم سرمو بدزدم نگاش افتاد طرف من . اما هیچی نگفت . نفهمیدم چرا . منتظر بودم که صدای داد و فریادش بلند بشه اما نشد . یه سیب برمیدارم و گاز میزنم . توی خونه خیلی ساکته . یه گاز دیگه هم از سیب میزنم . این ساکتی توی خونه رو دوست ندارم . صدا رو دوست دارم . حتی صدای توی خیابون . صدای همهمه . صدای موتور یخچال که بلند میشه نفس راحتی میکشم . یه جورایی بهم اطمینان میده . صداهای توی آشپزخونه به آدم اطمینان میدن . از همه بهتر که همون صدای موتور یخچاله . بعدم صدای آرام چک چک قطره های آب . تکون خوردن یه هویی ظرفا تو جا ظرفی . و اگه خوب گوش کنم موتور لباسشویی هم صدای وز وز آرومی داره . این صداها یعنی اینکه یه چیزایی دارن حرکت میکنن . این حس ، حس خیلی خوبیه . بر میگردم تو بالکن . خودمو میکشم زیر لبه سنگی و گوش میدم . بیشتر صدای همهمه میاد . با صدای خنده .آرام سرمو بالا میبرم . یکی از دخترا که موهاشو بسته بالای سرش جیغ کوتاهی میزنه و میگه : نه . از اونجا نه .

با من نیست . یعنی هیچکدامشون این ور رو نگاه نمیکنن . اما یه دفعه همون پسری که از تو توالت اومده بود بیرون برمیگرده طرف من . سرشو صاف و مستقیم میگیره طرف صورت من . یه دستمال سیاه بسته رو صورتش . دستاشو یه جوری توی هوا تکون میده که انگار میترسه یه چیزی خراب بشه رو سرش . یکی دیگه از دخترا با چوب کوتاهی میزنه رو یه قابلمه فلزی . هر بار که پسره میره طرف توالت صدای چوب زدنش بلند تر میشه . هر وقتی هم که از توالت دور میشه آروم تر میزنه رو قابلمه . یکی دیگه از پسرا مرتب دست میزنه و یه کلمه ای رو تکرار میکنه که نمیفهمم . دو تا مرد از توی خونه بیرون میان که سنشون خیلی زیاده . موهای یکیشون ریخته و اون یکی هم بفهمی نفهمی کج کج راه میره . یه منقل هم تو دست کچله س . منقلو میذاره وسط حیاط کنار باغچه . بعدم داد میزنه : اون جوجه ها رو بیار . همینجا کباب میکنیم . بعدم سرشو میکشه کنار گوش همونی که کج کج راه میرفت . چیزی میگه که هر دوتاشون بلند میخندن . پسری که از توی توالت بیرون اومده بود حالا افتاده روی شاخ و برگای هرس شده درختا . کف پاشم گرفته تو دستش و سعی میکنه یه چیزی رو از توی پاش بکشه بیرون . بقیه از خنده ریسه میرن . مخصوصا اون دختری که با چوب میکوبید رو قابلمه فلزی . مرد کچله از سر جاش بلند میشه و سینی بزرگی رو از دست یه زن مسن میگیره . زن مسن شال سیاهی انداخته رو شونه هاشو با پای برهنه وایساده جلو در خونه . سینی رو که به کچله میده چشمش می افته طرف دختر و پسرا . با صدای بلند میگه : چی شده . باز چی کار کردین ؟

اما اصلا منتظر جواب نمیمونه . تند بر میگرده توی خونه و درو میبنده . حس میکنم که گردنم درد گرفته . سرمو میکشم پایین و چشامو میبندم . دوست دارم که مهمونیشون حالا حالاها تموم نشه . دوباره یاد اون دختره می افتم که دستشو حلقه کرد دور کمر پسره و یه لرزشی می افته تو بدنم . دور و برمو نگا میکنم ببینم سیبمو کجا گذاشتم . تو بالکن نیست . حتما جا مونده تو آشپزخونه . سرمو دوباره بالا میبرم .کچله یه چیزی رو تو دستش گرفته و نشون اون یارو میده که کج کج راه میرفت . بعدم انگار که چیز خیلی با ارزشی رو پنهون کنه دوباره آروم میچپونش تو جیبش . دوباره صدای کوبیدن روی قابلمه فلزی بلند میشه . این بار یکی دیگه از پسرها چشماشو بسته . از اون پسره که از تو توالت بیرون اومد خبری نیست . همون دختره که کمرشو خم کرده بود آروم میره طرف همون پسره که دست راستش وایساده بود . صدای کوبیدن روی قابلمه بیشتر میشه . دختره یه چیزی رو خیلی آروم سر میده تو جیب پسره . نفسم حبس میشه . انگار یکی با چماق کوبیده باشه تو سرم . پسره دستشو میکشه رو جیبش و لبخندی میزنه . اون یکی دختره میره و یکی از گلدونای باغچه رو میذاره جلو پای اونی که چشماشو بسته . لبای درشت و گونه های برجسته ای داره . اونی که چشماشو بسته پاش میخوره به گلدون و با سر میره تو باغچه . دوباره صدای خنده شون بلند میشه . کچله سرشو تکون میده و به جوجه های روی منقل خیره میشه . دلم مالش میره . یاد همون سیبی می افتم که تو آشپزخونه جا گذاشتم . اما دوست ندارم از سر جام بلند بشم . یعنی اصلا دوست ندارم که برگردم تو آشپزخونه و ببینم همه جا ساکت و آرومه . همینجا که نشستم از همه جا بهتره . حتی اگه دلم مالش بره .

اون پسره که افتاد توی باغچه با صدای بلندی میگه : این بار یه چیز دیگه رو قایم کنیم .

دختری که لبای درشت و گونه های برجسته ای داره انگشترشو از انگشتش میکشه بیرون و میده دست پسره : این خوبه؟

پسره لبخندی میزنه و انگشتر رو میذاره تو جیبش . بعدم با دستمال رو چشمهای دختره رو میبنده . دختری که رو قابلمه میزنه خیلی آروم یه رنگی رو شروع میکنه به زدن . پسره میره طرف باغچه و یه چیزی رو قایم میکنه همونجا . دوباره دلم ضعف میره . از بوی جوجهای روی آتیشه . مردی که کج کج راه میرفت بادبزنو از دست کچله گرفته و تند تند باد میزنه . با هر حرکت باد بزن بدنشو تکون میده . سرش مثل پاندول به چپ و راست تکون میخوره . صدای کوبیدن روی قابلمه بلند میشه .

کچله از سر جاش بلند میشه و میگه : بسه دیگه سرمون رفت .

اما دختری که روی قابلمه میکوبه اصلا گوش نمیده . همین طور صدای کوبیدن چوبشو کم و زیاد میکنه . کچله با سر به اون یارو که کج کج راه میرفت اشاره ای میکنه و میگه : اینجا رو خلوت کنین . بسه دیگه . میخوایم حیاطو بشوریم .

بعدم چند سیخ جوجه دیگه میذاره رو منقل.

: همینجا غذا میخوریم . یه آب میزنیم به زمین و زیلو پهن میکنیم . حالا بیاین کمک .

دختره پارچه سیاهو از رو چشماش بلند میکنه و میگه : راست میگه . بسه دیگه . منم گشنم شده .

اون دختره که رو قابلمه میزد از سر جاش بلند میشه و با دست پشتشو میتکونه . بعدم چوبشو میندازه تو باغچه . یکی یکی میرن طرف در و میرن تو خونه . اون یارو که کج کج را میرفت باد بزنو میده دست کچله . بعدم میره کنار حیاط و شیلنگ آبو باز میکنه و میگیره کف حیاط . آبها جمع میشن پشت در حیاط و از تو راه آب نمیرن بیرون . نگا میکنم ببینم دختر و پسرا برگشتن یا نه . فقط صدای دادو بیدادشون از تو خونه میاد . اون یارو داره بادست راه آب پشت در حیاطو باز میکنه . کچله داد میزنه : تموم شد؟ بگم بیارن؟

اون یارو فقط سرشو تکون میده . کچله داد میزنه : کجا رفتین‌؟ بیاین کمک . اون دختره که گونه های برجسته ای داره بدو بدو میاد تو حیاط . میره کنار باغچه و خاکا رو میزنه کنار . بعدشم بقیه دختر و پسرا میان . کچله بادبزنو میندازه رو زمین و میگه : چی کار داری میکنی ؟ همه جا رو که دوباره به گند کشیدی.

دختره میگه : نیست . کجا گذاشتی ؟

اون پسری که چشمای دختره رو بسته بود میاد کنار باغچه و خاکا رو زیر و رو میکنه .

: همینجا گذاشتم . لب باغچه .

کچله میگه : چی رو اونجا گذاشتی؟

دختره از سر جاش بلند میشه و دستشو میکشه به صورتش : پس حالا کو ؟

پسره میگه : چه میدونم . همه دیدن . گذاشتمش اینجا .

کچله داد میزنه : گفتم چی رو اونجا گذاشتی؟

: انگشترمو .

: انگشتر اونجا چه غلطی میکنه ؟

چشمم میفته به راه آب کنار در حیاط . اون یارو راه آبو باز کرده و داره میاد طرف دختر و پسرا . سرمو میکشم پایین و ولو میشم کف بالکن . پیش خودم فکر میکنم که حتما انگشترو آب برده . آروم از توی بالکن میرم تو اتاق خواب . احساس میکنم که باید یه کاری کرد . بعد یه دفعه از سرجام میپرم بالا و میرم طرف در حیاط .سرمو بیرون میگیرم و تو کوچه رو نگاه میکنم . کسی نیست . آروم در رو میبندم و میرم تو کوچه . از زیر در حیاط خونه اونا یه راه آب کشیده شده تا توی جو . از توی حیاطشون صدای داد و بیداد مرد کچله رو میشنوم . تو راه آبو نگاه میکنم . هیچی نیست . میرم کنار درشون می ایستم و آروم گوش میدم . یکی داره حرف میزنه که نمیشناسم . یعنی از روی حرف زدنش نمیتونم بفهمم که کیه . بعد صدای مرد کچله رو میشنوم که میگه : نمیدونم این مسخره بازیا دیگه چه جور تفریحیه؟

یکی از پسرا میگه : یه کم بگردین . حتما پیدا میشه .

صدای زنی رو از یه جای دور میشنوم : بیارم؟

فکر میکنم که حتما تا به حال رفته توی جو . دنبال چوبی چیزی میگردم تا اون تو رو بگردم .اما هیچی پیدا نمیشه . صدای گریه دختره رو میشنوم . میرم میشینم کنار جو و انگشتامو میکنم اون تو . کمی تکون میدم . چیزی پیدا نیست . دختره با گریه چیزی میگه که نمیشنوم . دستمو کامل میکنم تو جو . مشت میکنم و میکشم بیرون . میریزمشون روی زمین و با نوک انگشت بینشونو میگردم . چند تا سنگ ریزه و کلی برگ پوسیده . سنگ ریزه ها رو از هم جدا میکنم اما چیزی بینشون نیست . دوباره دستمو میبرم اون تو و میکشم بیرون . صدای مرد کچله رو میشنوم که همین طور نزدیک و نزدیک تر میشه . میگه : حتما با آب رفته بیرون . دوباره نگاه میکنم . یه چوب بلند سیاه رنگ که چند تا برگ پوسیده چسبیده بهش . یه در نوشابه ، کلی سنگ ریزه و لجن لزجی که تمام دستمو پوشونده . یکی از تو خونه داد میزنه : پیدا شد . پیدا شد . از تو خونه صدای خنده بلند میشه .

دوباره دستمو میکنم اون تو و میکشم بیرون . یه پلاستیک پاره ، یه کلاف سیمی و چند تا ته سیگار . روی پلاستیک پاره یه علامت هست شبیه سر یه آدم . اما اونم از چند جا پاره شده و نمیشه فهمید قبلا چی توش بوده . ته سیگارا همه یه شکلن . انگار که یه نفر ایستاده بوده کنار جو و هی سیگار کشیده و هی سیگار کشیده . بعد هم ته سیگارا رو انداخته اون تو . دستمو میکنم توی جو و یه مشت دیگه میکشم بیرون . یه لوله خالی خودکار و کلی برگ پوسیده . بازم یه مشت دیگه و یه مشت دیگه . بعد تکیه میزم به دیوار خونه و خیره میشم به چوب بلند و سیاه رنگی که افتاده روی زمین . یه چوب بلند و سیاه رنگ با چند تا برگ پوسیده .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 135467


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها